تبلیغات
دلنوشته های یک دهاتی

دلنوشته های یک دهاتی
خدا را با تمام روح بی تابم صدا كردم كه شاید لحظه ای در این رویـا تو را تنها مرا تنها به دور از چشم آدمها به حال خویش بگذارد 
نویسندگان
نظر سنجی
شما از100 به این وبلاگ چه نمره ای میدین؟







صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوندهای روزانه

همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

مابقی این داستانک را در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید.


نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.



طبقه بندی: مطالب جذاب،  مطالب آموزنده،  داستان ها، 
[ جمعه 13 خرداد 1390 ] [ درویش ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

درد یک پنجره را پنجره ها مى فهمند/معنى كور شدن را گره ها مى فهمند/سخت بالا بروى ساده بیایى پایین/قصه تلخ مرا سرسره ها مى فهمند/یک نگاهت به من آموخت كه در حرف زدن/چشم ها بیشتر از حنجره ها مى فهمند...
************
هان ای كوه بلند !
ای سراپا همه پند از تو این تجربه آموخته ام كه نلرزد تنم از غرش ارابه سنگین زمان ...
كاه بودن سهل است ، كوه می باید بود
*************
از اینکه به کلبه درویشی من اومدین بسیار خوشحالم. من درویش متولد 1366 دوست دارم در رشته جامعه شناسی واسه مقاطع عالی ادامه تحصیل بدم و بدجور تشنه یادگیری زبان انگلیسی ام.
دلم می خواد همه رو دوست داشته باشم،دوست زیاد دارم ولی بعضیاشون بی معرفتن، یه دوست با معرفت رو با هیچ چیز دنیا عوض نمی کنم.همیشه دوست دارم نظر اطرافیانم رو راجع به خودم بدونم و این کار رو انگیزه ای برای بهتر کردن شخصیت خودم می دونم. اینکه خوبم یا بد نمیدونم یعنی باید از دوستانم پرسید ولی خودم سعی میکنم همیشه و با همه کس خوب باشم .مث همه پسرا عاشق فوتبالم،والیبالمم بد نیس گاهی پشت میز شطرنج هم می نشستم. اگه عکس کریست رو توی لوگو گذاشتم بخاطر علاقه ای هست که به بازی اشون دارم.شاید براتون جالب باشه ولی هزار برابر اینایی که گفتم عاشق درس و مشقم، همه توی زندگی اشون رویایی دارن و در حال حاظر به نظر خودم تنها چیزی که منو به رویاهام میرسونه ادامه تحصیله بخاطر همین ادامه اش میدم به هر قیمت و به هر بهایی که باشه جز بد بودن برای خودم و دیگران.کتاب روانشناسی زیاد خوندم و میخونم. *جامعه شناسی خودمانی حسن نراقی* و *ما چگونه ما شدیم؟ زیباکلام* رو خیلی دوست دارم. اهل موسیقی به اون صورت نیستم ولی رپ خوب گیرم بیاد گوش میدم ترجیحا سعید کرمانی.
دوستام میگن بلندپروازم ولی خودم معتقدم بیشتر اعتماد به نفسم بالاست تا بلندپروازی.
برخلاف ادعای دوستان که معتقدند اسم وبلاگم رو متواضعانه گذاشتم نه اتفاقا یک دهاتی ام (من شهرنشینی رو که در اون مهر و صفای دهات باشه دوست دارم ولی در اندر کوچه و بازار شهرم اون رو نیافتم) خیلیا دلمو شکستن ولی کینه ای نیستم،دوست دارم واسه مردم خودم مفید باشم البته مفید بودن و موثر بودن دو مقوله جدا از هم شاید باشن ولی به نظر من همین که جوانی سالم باشم نیز میتونه کمکی به جامعه ام باشه با وجود اینکه قبول دارم این کمترین توقع جامعه از یک شهروند میتونه باشه.
*******
آدمک آخر دنیاست بخند


آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا یه سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

***************
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هم ،آوازم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

**********

من با تو نگویم که تو پروانه من باش

چون شمع بیا روشنی خانه من باش

در کلبه ی من رونق اگر نیست ، صفا هست

تو رونق این کلبه و کاشانه من باش

من یاد تو را سجده کنم، ای صنم ! اکنون

برخیز و بیا خود بت بتخانه من باش

دانی که شدم خانه خراب تو ،حبیبا!

اکنون دگر آبادی و ویرانه ی من باش

لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست

آرام و قرار دل دیوانه من باش

چون مست شوم ، بلبل من ،ساز هم آهنگ

با زیرو بم ناله ی مستانه من باش

من شانه زنم زلف ترا و تو بدان زلف

آرایش آغوش من و شانه ی من باش

ای دوست چه خوبست که روزی تو بگویی



همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

******************
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :