تبلیغات
دلنوشته های یک دهاتی

دلنوشته های یک دهاتی
خدا را با تمام روح بی تابم صدا كردم كه شاید لحظه ای در این رویـا تو را تنها مرا تنها به دور از چشم آدمها به حال خویش بگذارد 
نویسندگان
نظر سنجی
شما از100 به این وبلاگ چه نمره ای میدین؟







صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوندهای روزانه

بیایید برگردیم به سال‌های قبل از ۱۳۷۲؛ ‌وقتی هنوز در ایران موبایل نبود.

از خانه بیرون می‌آییم و هیچ نگران نیستیم که موبایل را در خانه جا گذاشته‌ایم یا گوشی‌مان شاررژ دارد یا نه؟ و هیچ وقت مادر سفارش نمی‌کند که گوشی یادت نرود!  اما می گوید: « اگر دیر شد حتماً زنگ بزن. پنج ریالی داری؟» یا «کارت تلفن داری؟»

 

بعد در هیاهوی خیابان نگران نشنیدن زنگ تلفن نیستیم و هی گوشی را چک نمی‌کنیم و…

***

اولین تماس تلفن همراه در کشور ما ۱۹ مرداد ماه سال ۱۳۷۲برقرار شد. این اتفاق بیست سال بعد از اولین تماس غیر تجاری تلفن همراه در دنیا  افتادکه در سال ۱۹۷۳ توسط دکتر مارتین انجام گرفت.

***

مترو که نیست. حالا در تاکسی هستیم.  هیچ کسی گوشی توی گوشش نیست تا خودش موسیقی بشنود و شما صدای وزوز! روی شیشه هیچ تاکسی‌ای ننوشته« لطفاً با موبایل صحبت نکنید» و البته همه مسافرها هم‌زمان با موبایل صحبت نمی‌کنند و شما مجبور نیستید چیزی از وقت آرایشگاه، قرار کاری یا سیمان‌ها و ساختمان نیمه کاره این آدم‌ها بدانید. در آرامش نشسته‌اید و به گرما یا سرمایی که از درز پیکان‌ به داخل می آید فکر می‌کنید.

***

۱۷ سال پیش یعنی تیرماه سال ۱۳۷۲ بود که ثبت نام تلفن همراه در کشور ما آغاز شد. ابتدا  از آن استقبال نشد و روند ثبت نام چند ماه طول کشید. با تبلیغات فراوان و با شعار «با تلفن همراه همیشه در مقصد هستید» تا اواسط سال ۷۴ بیش از ۹ هزار نفر ثبت‌نام کردند و در شهریور همان سال واگذاری‌ها آغاز شد.

***

هیچ تصادفی به خاطر حرف زدن با تلفن همراه اتفاق نمی‌افتد. هیچ عابری بی توجه به ماشین‌ها و دیگر عابرها بلند بلند با تلفن صحبت نمی‌کند و به خیابان نمی‌دود. هیچ زنگ اعصاب خردکنی روی هیچ گوشی‌ای نیست. اما در عوض جلوی باجه های تلفن قیامت است.

***

بالاخره بعد از اولین واگذاری‌ها  مردم ورود تلفن همراه به کشور را باور کردند؛ قیمت سیم‌کارت در آن زمان گاهی اوقات به بالای ۳۰ میلیون ریال هم می‌رسید  و البته ثبت‌نام‌ بعدی با هجوم متقاضیان از ساعت‌های اولیه بامداد به دفترهای پستی  همراه بود.

***

حالا رسیده‌اید. در مطب هیچ دکتری  در هیچ بانک یا شرکتی ننوشته «لطفاً گوشی تلفن همراه خود را خاموش کنید» و در مدرسه هم از شما نمی‌خواهند که با خود تلفن نیاورید.

***

با افزایش تعداد مشترکان و آن هم درحالی که در آن زمان چنین فناوری‌ای برای کاربران عجیب بود،  اداره تحقیقات و مطالعات اجتماعی روابط عمومی‌ شرکت مخابرات‌ایران با درج آگهی‌هایی در روزنامه‌های آن زمان اقدام به برگزاری کلاس آموزش آشنایی با نحوه استفاده از تلفن همراه کرد.

***

بلوتوث؛ بلوتوث نیست.  نگران فیلم‌هایتان نباشید. هیچ هکری نمی‌تواند دفترچه تلفن شما را هک کند. مگر خودتان دفترچه کاغذی‌تان را گم کنید. درمورد عکس ها و فیلم ها هم این کار انجام نمی‌شود؛ مگر آلبوم خانوادگی تان را دور بیندازید!

***

در سال ۱۳۷۳ تعداد مشترکان تلفن همراه۹۲۰۰ نفر بود که این رقم در خرداد ۱۳۸۹ به ۳۵ میلیون‌و ۵۵۵ هزار و ۸۱۲ مشترک رسیده است که البته دارندگان سیم کارت‌های تالیا و ایرانسل را هم به آن اضافه کنید تا رقم آن از جمعیت کشور هم بالاتر برود.

این در حالی است که محققان می‌گویند استفاده روزانه از تلفن همراه دقیقه‌ای ۵۷ گرم دی اکسید کربن تولید می کند و اگر در روز تنها دو دقیقه  از آن استفاده کنید، سالانه ۴۷ کیلو گرم و اگر یک ساعت استفاده کنید، سالانه ۱۲۵ میلیون تن دی اکسید کربن تولید می‌کنید که این میزان با دی‌اکسیدکربن تولید شده در یک پرواز یک‌طرفه از لندن به نیویورک برابری می‌کند و با توجه به آمار۷/۲ میلیارد تلفن همراه در جهان در سال ۲۰۰۹، می‌توان گفت تلفن‌‌های همراه یک چهارم تولید دی اکسید کربن جهان را در دست دارند.  حالا بگویید چرا هوا آلوده است و باران نمی‌آید!

***

حالا سر قرار رسیده اید. شما و مادر آن‌قدر منتظر خاله می‌مانید که علف زیر پایتان سبز می‌شود. خاله آن سوی میدان هفت تیر ایستاده و شما این سو .هیچ تلفن همراهی هم ندارید که بالاخره همدیگر را ببینید. حالا هی دنبال هم بگردید…

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

درد یک پنجره را پنجره ها مى فهمند/معنى كور شدن را گره ها مى فهمند/سخت بالا بروى ساده بیایى پایین/قصه تلخ مرا سرسره ها مى فهمند/یک نگاهت به من آموخت كه در حرف زدن/چشم ها بیشتر از حنجره ها مى فهمند...
************
هان ای كوه بلند !
ای سراپا همه پند از تو این تجربه آموخته ام كه نلرزد تنم از غرش ارابه سنگین زمان ...
كاه بودن سهل است ، كوه می باید بود
*************
از اینکه به کلبه درویشی من اومدین بسیار خوشحالم. من درویش متولد 1366 دوست دارم در رشته جامعه شناسی واسه مقاطع عالی ادامه تحصیل بدم و بدجور تشنه یادگیری زبان انگلیسی ام.
دلم می خواد همه رو دوست داشته باشم،دوست زیاد دارم ولی بعضیاشون بی معرفتن، یه دوست با معرفت رو با هیچ چیز دنیا عوض نمی کنم.همیشه دوست دارم نظر اطرافیانم رو راجع به خودم بدونم و این کار رو انگیزه ای برای بهتر کردن شخصیت خودم می دونم. اینکه خوبم یا بد نمیدونم یعنی باید از دوستانم پرسید ولی خودم سعی میکنم همیشه و با همه کس خوب باشم .مث همه پسرا عاشق فوتبالم،والیبالمم بد نیس گاهی پشت میز شطرنج هم می نشستم. اگه عکس کریست رو توی لوگو گذاشتم بخاطر علاقه ای هست که به بازی اشون دارم.شاید براتون جالب باشه ولی هزار برابر اینایی که گفتم عاشق درس و مشقم، همه توی زندگی اشون رویایی دارن و در حال حاظر به نظر خودم تنها چیزی که منو به رویاهام میرسونه ادامه تحصیله بخاطر همین ادامه اش میدم به هر قیمت و به هر بهایی که باشه جز بد بودن برای خودم و دیگران.کتاب روانشناسی زیاد خوندم و میخونم. *جامعه شناسی خودمانی حسن نراقی* و *ما چگونه ما شدیم؟ زیباکلام* رو خیلی دوست دارم. اهل موسیقی به اون صورت نیستم ولی رپ خوب گیرم بیاد گوش میدم ترجیحا سعید کرمانی.
دوستام میگن بلندپروازم ولی خودم معتقدم بیشتر اعتماد به نفسم بالاست تا بلندپروازی.
برخلاف ادعای دوستان که معتقدند اسم وبلاگم رو متواضعانه گذاشتم نه اتفاقا یک دهاتی ام (من شهرنشینی رو که در اون مهر و صفای دهات باشه دوست دارم ولی در اندر کوچه و بازار شهرم اون رو نیافتم) خیلیا دلمو شکستن ولی کینه ای نیستم،دوست دارم واسه مردم خودم مفید باشم البته مفید بودن و موثر بودن دو مقوله جدا از هم شاید باشن ولی به نظر من همین که جوانی سالم باشم نیز میتونه کمکی به جامعه ام باشه با وجود اینکه قبول دارم این کمترین توقع جامعه از یک شهروند میتونه باشه.
*******
آدمک آخر دنیاست بخند


آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا یه سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

***************
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هم ،آوازم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

**********

من با تو نگویم که تو پروانه من باش

چون شمع بیا روشنی خانه من باش

در کلبه ی من رونق اگر نیست ، صفا هست

تو رونق این کلبه و کاشانه من باش

من یاد تو را سجده کنم، ای صنم ! اکنون

برخیز و بیا خود بت بتخانه من باش

دانی که شدم خانه خراب تو ،حبیبا!

اکنون دگر آبادی و ویرانه ی من باش

لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست

آرام و قرار دل دیوانه من باش

چون مست شوم ، بلبل من ،ساز هم آهنگ

با زیرو بم ناله ی مستانه من باش

من شانه زنم زلف ترا و تو بدان زلف

آرایش آغوش من و شانه ی من باش

ای دوست چه خوبست که روزی تو بگویی



همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

******************
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :